سلام به روی ماهتون.
به درخواست بر و بچه های با صفای شادنامه ای، یه همایش نیم روزه خانوادگی با عنوان "من و همسرم" برگزار کردیم. میخواستیم یه کم درمورد روابط زن و شوهرا صحبت کنیم اونم از یه نگاه دیگه! جاتون خالی خیلی استقبال شد و البته چهره خانوما جای خودش دیدنی بود!! خیلی از حرفامون موند که وقت نذاشت صحبت کنیم! اما همه چیزایی که میخواستم توی همایش بگم رو توی یه شعر کوچولوی نود و دو بیتی آوردم!! حتما بخونید. چراغ خوبیه واسه روابط سرد و تاریک شده. وقتی آگاه میشی، خیلی از سوء تفاهمها از بین میره...
دل نوشته ای برای همسران
به نام خدایی که جان آفرید برای
خودش مَرد را آفرید
بگفت بر خلایق بر او سجده کن وی است جانشینم، مَر او آفرید...
ولی مَرد تنها و دلتگ شد
قرارش و آرامشش هَنگ شد
خداوند جان تا که حالش بدید ز
سرچشمه آرامشش زن فَرید
زنی نیکرو نیکخو نیک بو
چنانش که مَرد را هوشش پرید!
چنان شد دل آرام، مَرد از رُخش که گویی غمش از جهان ورپرید
.......................
نگاهش تو گویی دو جام شراب شَوی با
نگاهش تو مست و خراب
به زلفش، به جانت کَمندت زند چنان
خام گردی که بندت زند
خرامان خرامان به اندام ناز کند
غصه از بند بند تو باز
به آغوش گرمش بسوزاندت
درونت صدآتش فروزاندت
چو دستت بگیرد نگاهش مکن
به خود رحم کن جانت آتش مکن
دو ابروی او تیغ پیل افکن است سر از عقل جداکن، به زیر افکن است
لبانش نگو، اخگر است آذر است چو
آتشفشان ذوب جان و تن است
.......................
چُنان مَرد، او را دل آرام دید که دیگر به دنیا خدا را ندید!
وزین جا همه غصه آغاز شد
به چشمان مَرد، پرده ها باز شد
چه گویم چه گویم چه گویم تو را فغانت به دل، چشم گریان، چرا!؟
.......................
زن از مَرد چونش خدا را رُبود به مردان، خدایی به جز زن نبود
جهانی بلرزید بر خود که، وای کجایند مردان، که زن شد خدای!
چو زن شد خدا، اندرون برگشود نه یک اندرون ، کَندرونها گشود
به دنیای مردان خدا بود یک عجب صد عجب، زن خدا، یک به یک
چه بودست زن و، ما چه پنداشتیم چه پندارهای خوشی داشتیم
زن اَر تا زن است، هست و زیبا بُوَد ز
سرچشمه آرام یزدان بُوَد
چو زن شد خدا، وای ما وای ما به جان دادنم او نگردد رضا!
چه خوش گفت آن پیر نیک و مراد خدا میشناخت خر، که شاخش نداد
دل آرام زن، رخت بَربَست از او نمازش غُفَیله ، ولی به وضو
دو جام شرابش شکستش به چشم شد انبار آتش به هنگام خشم
کَمندش بشُد تازیان مرد را بسوزاند هر دم دل مست را
به زخم زبان جان مَردش خلید به نامهربان دست زدستش کشید
چنان حق مردش بخورد در زمین که اندام نازش بشد فربهین
مَر آغوش او هیچ لطفی نداشت دلم در دیاری دگر سر گذاشت
به اشکش چنان مینمود خَر، مَرد که
مَرد خام میشد هزاربار بَد
لب زن نه اخگر که طبل صدا که جز غُر، دگر هیچ ناید به ما
طعامش دگر رنگ و بویی نداشت که جانش دگر نیک جویی نداشت
چو زن شد خدا عشق از او پر گشود و چون عشق رفت، او خدایی نبود!
ز چشم و دل مرد، زن برفتاد هم از آن خدایی ، هم از زن ، فتاد
.........................
به ناگاه خشم اندرون زنده شد چو آذر به خُشک و تَر آکنده شد
چنان شیر زخمی، غُرش گرفت
که زن از خدایی پشیمان گرفت
دگر تَرکِ زن گفت، نگاهش نکرد دگر بر نیازش، به نازش نکرد
چو رنجیده شد مَرد از دست زن هزارش نبیند، نیازُرد زن
ولیکن چو بُبریدَدَش زن زخود دگر زن نبیند، همه رنج بُرد
ز خود راند زن را که رو رو نیی تو آرام جانم خدایم نیی
زدنیای مردان فتادش بُرون دگر می نخواهم تورا ای زبون
بپنداشتم تو خدایم بُدی ولی استخوانی به نایم بُدی
بگفتم که آرام جانم شوی
نگفتم چو خنجر به کامم شوی
............................
به لطف لطایف، به لطف حیل به آغوش گرم و به ناز و دغل
زن آن شیر غُران، آرام کرد تو گویی که پالان به خر بار کرد!!
چه جادو کند زن؟ چه سحر است از او؟ چه راز بزرگی است آغوش او؟!
که هر پای مردی کُنَد سست او کُند شیر، پی شی، دو چشمان او
همیشه سؤالم همی بوده است چطور زخم و مرحم ، یکی بوده است؟
چطور است زخم زبانش چو نیش ولی مرحم و رام آغوش بیش؟!
هزار رنج خاطر به سر پَروری به یک طرفت العین جان آوری؟!
چگونه بهشتش به پای آمدست؟ زمانی که جانم به نای آمدست!!!
ولیکن دگر این بمیر، آن نبود خیال زن آسوده از خان نبود
گرت صبر مَردت به لبریزیَش نتانی بر آغوشت آویزیَش
چو مرد از رُخت روی خود برگرفت به صد غمزه و ناز نه رویت گرفت
..........................
بباید که دست دعا داشتن به سوی خدایش برافراشتن
چو زن توبه کرد از خدایی خداست وگرنه خدایش جهیمش بخواست
ولی مرد به انصاف رحمش گرفت به احوال زن هم و غَمّش گرفت
به گفتا به زن: گر خدا کردمت خداوند عشق و وفا کردمت
نه آنکه تو سلطان عالم شوی جدا از خصال زنانت شوی
نگفتم که بَند گردَن اندازیَم به هر سو کشانی دهی بازیَم
نگفتم ذلیلم، تو عزّت دهم ز عزّت برانداز و ذلت دهم!
نگفتم که عَجزم بر این زندگی توانگر تویی ما کنیم بندگی؟!
..........................
من آنم که رُستم بُوَد پهلوان اگر زن بخواهم، که مانم بر آن
تو خواهم که آرام جانم شوی که رستم بمانم، تو جانم شوی
نه رستم شوی ، مَر کنی دیوِ خویش به شمشیر غفلت کَنی ریش خویش
تو گر زن بمانی، منم مست تو دل و دین و دنیام در دست تو
نه اینکه تو من را بگردانیَم که هرچه خدا خواست، من آنیَم
دل و دین من، تو نگهداریَم که دنیای من را تو خوش سازیَم
گرت گویمت : تو خدای منی خداوند عشق و وفای منی
ز تو یاد گیرم من عشق و وفا کنارت بمانم سر از پا جدا
در آغوش تو، رام جان یابَدم از عرش خدا هدیه ها آیدم
دو دست تو گر حلقه شد جان من همه مِهر دنیا شد از آن من
غُلامت شوم، کوه صبر و وفا غُلام محبت، نه بند و جفا
...............................
بیا زن بمان، مَر به سر تاج شو برایم خریدار آمال شو
به چشمت، نگاهت، به ابرو، به خند به گیسوی پُرچین و ناز و کَمند
به گفتار پرمهر و جان زبان به لبهای داغت چو آذر، فشان
به دستت به پایت به اندام ناز به احساس پاک و سراپا نیاز
به رفتار عاشق به خوی وصال چُنان چشمه ی پُر ز نیکی خصال
به پخت طعامی به عشق و سرود به کام لبانی که جان بر فروخت
به آواز خوش، نی به فریاد و غُر به اَکلام نیک و حروف سُرُر
بیا این جسد را تو جانی ببخش مسیحم تویی، روحم، آنی ببخش
بیا خسته ام خسته از روزگار دگر مَر نماندست یک دم قرار
تو زن باش و من مرد، نه یک جابجا که عالم بجا بودنش هست به جا
نمیگویمت من ز تو ، به بُدم گرت تو نباشی که من نا بُدم
تو خورشید باش و زمینم بتاب برویانم از خود حیاتت چو آب
زمینم برُوید، برُویاندت به هر چیز و هر کس ببویاندت
چو آرام جانم شوی جان دهم برایت به آفاق، فرمان دهم
به زیرت کِشم چرخ نیلوفری سرت بر نَهم تاج فر همسری
......................
خَلاصت کنم جان شیرین من فقط این دو سِرّ را پذیرا زِ من
به "مِهر زبان" و به "آغوش گرم" کُنی مَرد پیل افکنت را تو نرم
همه راز خلقت در این جمله بود امیدم که دریابیش ، دُرّ ز کود
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر